محمد بن حسين البيهقي

1112

تاريخ بيهقى ( فارسي )

عنه ، بازگشت مظفّر و منصور و بسوى غزنين رفت . و قطار اسيران از بلخ بود تا لاهور و ملتان . و مأمونيان را بقلعتها بردند و موقوف كردند . 1 و پس از بازگشتن امير از آن ناحيت بو اسحاق كه وى خسر 2 بو العبّاس بود بسيار مردم گرد كرد و مغافصه 3 بيامد تا خوارزم بگيرد و جنگى سخت رفت و بو اسحاق را هزيمت كردند و وى بگريخت و مردمش بيشتر درماند و كشتنى فرمود 4 ارسلان جاذب 5 حجّاج‌وار 6 و آن نواحى بدان سبب مضبوط 7 گشت و بياراميد و پس از آن نيز 8 به سياستى راندن 9 حاجت نيامد . و ارسلان نيز بازگشت و آلتونتاش آنجا بماند ، و بنده‌يى كافى بوده است و با رأى و تدبير ، چنان كه درين تاريخ چند جاى نام او و اخبار و آثارش بيامد ، و اينجا يك شهامت او مرا ياد آمد كه نياورده‌ام و واجب بود آوردن : از خواجه احمد عبد الصّمد شنودم گفت : چون امير محمود از خوارزم بازگشت و كارها قرار گرفت ، هزار و پانصد سوار سلطانى بود با مقدّمان لشكر چون قلباق 10 و ديگران بيرون از غلامان 11 ، آلتونتاش مرا گفت : اينجا قاعده‌اى قوى مىبايد نهاد ، چنان كه فرمان كلى 12 باشد و كس را زهره نباشد كه به دستى 13 زمين حمايتى 14 گيرد ، كه مالى بزرگ باشد 15 هر سال بيستگانى 16 اين لشكر را و هديه‌اى با نام سلطان و اعيان دولت را ، و اين قوم را صورت بسته است 17 كه اين ناحيت طعمهء ايشان است ، غارت بايد كرد ؛ اگر برين جمله باشد ، قبا تنگ 18 آيد . گفتم « همچنين است و جز چنين نبايد و راست نيايد . » و قاعده‌اى قوى بنهاديم هم آلتونتاش و هم من و هر روز حشمت زيادت مىبود و آنان كه گردن‌تر 19 بودندى و راست نايستادندى ، آخر راست شدند بتدريج . يك روز برنشستم كه بدرگاه روم وكيل در 20 ، تاش پيش آمد و گفت « غلامان مىبرنشينند و جمّازگان مىبندند 21 و آلتونتاش سلاح مىپوشد ، ندانيم تا حال چيست . » سخت دل‌مشغول شدم و انديشمند ، ندانستم حالى كه [ اين ] واجب كردى ، به شتاب‌تر برفتم ، چون نزديك وى رسيدم ، ايستاده بود و كمر مىبست ، گفتم : چيست . گفت : به جنگ مىروم . گفتم كه خبرى نيست بآمدن دشمنى . گفت « تو خبر ندارى ، غلامان و ستوربانان قلباق رفته‌اند تا كاه سلطانى به غارت بردارند و اگر برين گذاشته آيد 22 ، خرابى 23 باشد ، و